دسته‌ها
 

خدا، خودکشی و معنای زندگی در فیلم‌های وودی آلن

mark-t-conard
مارک ت.
کنارد
استادیار دپارتمان فلسفه‌ی کالج مری‌مونت منهتن[۱]


خلاصه: آنچه فیلم‌های وودی آلن را از دیگر آثار تأثیرگذار سینمای معاصر جهان متفاوت می‌کند، نگاه تلخ و طنزآمیزی‌ست که نسبت به وجوه مشترک زندگی ما دارند. مارک ت. کنارد در این مقاله تلاش می‌کند رویکرد وودی آلن به مفاهیمی چون «معنای زندگی»، «مرگ» و «دین» را در فیلم‌های مختلف او بررسی کند. در بخش اول این نوشته، مارک ت. کنارد با مثال‌هایی که از هانا و خواهرانش، آنی هال، سپتامبر، استارداست و ساختارشکنی‌های هری می‌آورد، رهیافت شخصیت‌های مختلف فیلم‌های آلن نسبت به میرایی و ناپایداری جهان و درنتیجه پوچی ذاتی آن را بررسی می‌کند. او بر این باور است که نمی‌توان تنها به این دلیل که همه‌ی ما نهایتاً می‌میریم، نتیجه گرفت که زندگی‌مان تماما پوچ و بی‌معناست. در بخش دوم این مقاله، نویسنده به فیلم‌هایی چون جرم و جنایت و دوباره بنواز سام ارجاع می‌دهد و مواجهه‌ی با بیهوده بودن زندگی و افسردگی و ناامیدی حاصل از آن را شرح می‌دهد. پاسخ آلن به حقیقت تلخ زندگی را در مکالمه‌ی مشهور میان آلن فلیکس و دختری که در موزه می‌بیند، می‌توان یافت؛ زمانی‌که آلن بعد از نطق پرطمطراقی که دختر درباره‌ی پوچی و بیهودگی جهان می‌کند از او می‌پرسد: «شنبه‌شب برنامه‌ت چیه؟» و دختر پاسخ می‌دهد: «خودکشی.» در بخش سوم این مقاله، ارتباط خدا و معنای زندگی بررسی و دیدگاه آلن درباره‌ی باور به وجود خدا و همچنین معنای جهان در شرایط عدم وجود خدا واکاوی می‌شود. آنچه در رز ارغوانیِ قاهره، عشق و مرگ و منهتن و دیگر فیلم‌های وودی آلن می‌بینیم، بی‌اعتنایی نسبت به ایمان مذهبی و پذیرش دنیایی‌‌ست که به‌خاطر ماهیت فانی‌اش، معنا و ارزشی غایی ندارد. مارک ت. کنارد در بخش چهارم می‌کوشد آنچه «واقعیتِ بودن در جهان» و «حقیقت هراسناک هستی»‌ می‌خواند را در نگاه وودی آلن واکاوی کند. ت. کنارد با بررسی دیالوگ‌های فیلم‌های وودی آلن، خودفریبی و پرت‌کردن حواسمان از پوچی جهان را تنها راه مقابله با افسردگی و بی‌معنایی زندگی از نگاه او می‌داند و البته تأکید می‌کند که در نظر آلن، تمام تلاش‌هایمان برای معنابخشی و ارزش‌آفرینی محکوم به شکست‌اند. نویسنده در واپسین بخش این مقاله مدعایی که در بخش چهارم مطرح می‌کند را با مثال‌های بیشتری تحکیم می‌بخشد و با ناموفق خواندن تلاش ما در معنایابی، سعی می‌کند این دیدگاه را همچون جوهری ثابت در فیلم‌های وودی آلن نشان دهد. او حتی هنر را هم (همان‌طور که در فضاهای داخلی می‌بینیم) مفرّی برای تباهی‌مان نمی‌داند و نهایتاً از مکالمات معمول فیلم‌های آلن نتیجه می‌گیرد که عناصر دلگرم‌کننده در زندگی روزمره نیز نمی‌توانند از بی‌معنایی‌اش بکاهند.

Line

-ته تهش ماجرا اینه که، درواقع من از واقعیت بیزارم. ولی، می‌دونید، بدبختانه، واقعیت تنها جاییه که می‌تونیم درش یه استیک خوب برای شام بگیریم.[۲] وودی آلن[۳]

گذشته از سکس و هنر، معنای زندگی موضوع دیگری‌‌ست که شخصیت‌های فیلم‌های وودی آلن یکی پس از دیگری دربار‌ه‌ی آن حرف می‌­زنند. اکنون این سؤال پیش می‌­آید که آیا در همه‌ی فیلم‌ها و نوشته‌های او، رویکرد واحدی درباره‌ی معنا و ارزش زندگی وجود دارد که توسط شخصیت‌هایش بروز پیدا کند؟ باوجود تمامی لطایف و موقعیت‌های طنز در آثار او، تمرکز بر عشق‌های رمانتیک، امیال کامجویانه و کشمکش‌ شخصیت‌ها برای بیان خود از طریق هنر، گمان می‌کنم پاسخ مثبت باشد. پیش­‌فرضی در این زمینه وجود دارد و آن این­ است که زندگی از منظر کلی و به‌­ذات فاقد معناست. به نظر می‌­رسد آلن در پایان آثارش می‌­خواهد به ما بگوید که به‌جای کشف و خلق معنا و ارزش واقعی برای زندگی (مثلاً به‌واسطه‌ی کنش و خلاقیت‌ هنری)، همه‌ی آنچه که ما واقعاً می‌توانیم به آن امیدوار باشیم، پَرت‌­کردن حواس یا خودفریبی درباره‌ی معناباختگیِ زندگی، ذات هراس‌­انگیز هستی و پیش‌بینی وحشتناکِ مرگ و نابودی‌ست.

معنا و ماندگاری

یک نوع استدلال، که از سوی شخصیت‌های مختلف فیلم‌های وودی‌ آلن بیان می‌شود این است که از آن‌جایی که فناپذیریم و روزی خواهیم مرد، تمام کارهایی که انجام می‌دهیم، و کل زندگی‌مان، بی‌معناست. شاید ویژه‌ترین­شان میکی سکس[۴] (با نقش­‌آفرینی خودِ آلن) در فیلم هانا و خواهرانش[۵] باشد. وقتی میکی باخبر می‌شود که نتیجه‌ی آزمایش تشخیصِ سرطانش منفی‌ست، در ابتدا جشنی می‌گیرد، اما سپس درباره‌ی میرایی خودش به فکر فرو می‌­رود. او در محل کارش، به گیل[۶] (با بازیِ جولی کاونر[۷]) از این دغدغه می‌گوید و از او می‌پرسد:

«میکی: درک کردی که چه خطری ما رو تهدید می‌کنه ؟

گیل: میکی، تو از شرّش خلاص شدی. باید­م سور می­دادی.

میکی: می‌تونی بفهمی چقدر همه‌­چی الکیه؟ همه‌­چی، دارم درباره‌ی زندگی‌‌هامون صحبت می‌کنم؛ نمایش و همه‌ی دنیا بی‌معنیه.»[۸]

میکی این‌طور نتیجه می‌گیرد که چون تنها با یک نخ به زندگی آویزان است، پس همه­‌چیز و ازجمله زندگیِ او و جهان پوچ ‌است.[۳] این شناخت از میرایی خویشتن است که وی را به سمت پرسش درباره‌ی اصل وجود خدا سوق می‌دهد و او بی­‌معطلی به تناظر و بستگیِ معنای زندگی با وجود یا عدمِ وجود خدا می­‌پردازد. این طرز فکر را در یک موقعیت بررسی خواهم کرد.

«میکی: درک کردی که چه خطری ما رو تهدید می‌کنه ؟ گیل: میکی، تو از شرّش خلاص شدی. باید¬م سور می¬دادی. میکی: می‌تونی بفهمی چقدر همه¬چی الکیه؟ همه¬چی، دارم درباره‌ی زندگی‌‌هامون صحبت می‌کنم؛ نمایش و همه‌ی دنیا بی‌معنیه.»

«میکی: درک کردی که چه خطری ما رو تهدید می‌کنه ؟
گیل: میکی، تو از شرّش خلاص شدی. باید‌م سور می‌دادی.
میکی: می‌تونی بفهمی چقدر همه‌چی الکیه؟ همه‌چی، دارم درباره‌ی زندگی‌‌هامون صحبت می‌کنم؛ نمایش و همه‌ی دنیا بی‌معنیه.»

برهان میکی درباره‌ی میرایی انسان و معنای زندگی، یک رویکرد به این مسئله است. به‌هرترتیب، شایع­‌ترین و احتمالاً پیچیده‌ترین رویکرد به این موضوع در فیلم‌های آلن، تبیین بی‌معنایی ذاتی زندگی ماست؛ چراکه برای جهان به‌مثابه‌ی دربرگیرنده‌ی همه‌چیز، ارزشی قطعی، هدفی ارزشمند یا مفهومی تعریف نشده ‌است. افزون بر این، به سبب ماهیت ناپایدار و گذرای جهان، معنا و ارزشی ‌غایی وجود ندارد.

 در یکی از صحنه­‌های آغازین (و خنده‌دار) آنی هال[۹]، مادر جوانِ آلوی سینگر[۱۰] ( با بازیِ جوآن نیومن[۱۱]) او را پیش پزشک می‌برد (با بازیِ کریس گمپل[۱۲]) و می‌گوید پسرش به دلیل مطالبی که خوانده است، دیگر تکالیف مدرسه‌اش را انجام نمی‌دهد. وقتی از آلوی (جاناتان مانک[۱۳]) درباره‌ی دلیل افسردگی‌اش می‌پرسند، با لحنی یکنواخت می‌گوید: «خب، جهان منبسط می‌شود و اگر به این روند ادامه دهد، سرانجام از هم می‌پاشد و همه‌چیز پایان می‌یابد.»[۱۴] و از این گزاره نتیجه می‌­گیرد که انجام‌ هر کاری، ازجمله درس و مشقش، کاری بیهوده‌ است. نکته اینجا کاملاً روشن است: ازآنجاکه جهان ناپایدار و فانی‌ست و هیچ­ پدیده­‌ای از این قاعده مستثنی نیست، پس کل زندگی پوچ است.

این باور که جهان فناپذیرست و درنتیجه زندگی معنایی ندارد، در بسیاری از فیلم‌های آلن به نمایش در می‌آید. برای مثال در فیلم سپتامبر[۱۵] لوید[۱۶] (با بازیِ جک واردن[۱۷]) فیزیکدانی‌ست که برای پیتر[۱۸] (با بازیِ سام واترسون[۱۹]) شرح می‌دهد که کارش چیست. او به پیتر می‌گوید که روی بمب‌های اتمی کار نمی‌کند و حیطه‌ی کاری­‌اش به­‌مراتب مخوف‌­تر از منفجر­کردن زمین است. پیتر می‌پرسد: «آیا چیزی وحشتناک‌تر از انهدام کره‌ی زمین وجود دارد؟» و لوید پاسخ می‌دهد:

«آره، اینکه بدونی این راه یا اون راه، درنهایت، فرقی نمی‌کنه، اینکه بدونی همه­‌چی تصادفی‌ رخ می­ده، تابش بی‌هدف از هیچ، و بالاخره نابودی مطلق و ابدی. من راجع ­به کُره‌ی خاکی حرف نمی‌­زنم؛ کل جهان مدّ نظرمه. سعی می‌­کنم اثبات کنم که هستی، همه‌ی مکان‌ها و زمان‌ها فقط یک آشوب گذراست و بس.»[۲۰]

همچنین در فیلم خاطرات استارداست[۲۱]، سندی بیتس[۲۲] (با بازیِ وودی آلن)، در نقش یک فیلم­‌ساز ظاهر می‌شود که در تکاپوی دریافت معنای زندگی و شغل خود است. در یکی از سکانس‌­ها، او از همکاران دور­وبرش، می‌پرسد:

«هی! کسی صفحه‌ی اول تایمرو درباره‌ی زوال ماده‌های جهان خونده؟… من تنها کسی هستم که اون رو دیدم؟… جهان داره کم‌کم مضمحل می‌­شه. رو به فروپاشیه. من درباره‌ی فیلم‌های کم‌ارزش و بلاهت‌­آمیز خودم حرف نمی‌زنم، داریم به سمتی می‌ریم که نه… نه بتهوونی باقی می‌­مونه نه شکسپیری…»[۲۳]

سندی بیتس از ناپایداری زندگی خود و، فراتر از آن، تمامیِ جهان بیمناک است. این واقعیت که جهان مادی در حال زوال‌ است و چیزی باقی نمی‌ماند، تهدیدی‌ست که موجب می­‌شود او زندگی را از هرگونه معنا و مفهوم تهی یابد.

. پیتر: «آیا چیزی وحشتناک‌تر از انهدام کره‌ی زمین وجود دارد؟» لوید: «آره، اینکه بدونی این راه یا اون راه، درنهایت، فرقی نمی‌کنه، اینکه بدونی همه¬چی تصادفی‌ رخ می¬ده، تابش بی‌هدف از هیچ، و بالاخره نابودی مطلق و ابدی. من راجع ¬به کُره‌ی خاکی حرف نمی¬زنم؛ کل جهان مدّ نظرمه. سعی می¬کنم اثبات کنم که هستی، همه‌ی مکان‌ها و زمان‌ها فقط یک آشوب گذراست و بس.»

پیتر: «آیا چیزی وحشتناک‌تر از انهدام کره‌ی زمین وجود دارد؟»
لوید: «آره، اینکه بدونی این راه یا اون راه، درنهایت، فرقی نمی‌کنه، اینکه بدونی همه‌چی تصادفی‌ رخ می‌ده، تابش بی‌هدف از هیچ، و بالاخره نابودی مطلق و ابدی. من راجع‌‌به کُره‌ی خاکی حرف نمی‌زنم؛ کل جهان مدّ نظرمه. سعی می‌کنم اثبات کنم که هستی، همه‌ی مکان‌ها و زمان‌ها فقط یک آشوب گذراست و بس.»

در قسمت‌های پایانی فیلم، سندی خیال می‌کند که در یک مسخره‌بازی به او شلیک می‌شود و او می‌میرد. در خلال این سکانس، روانکاوش ادعا می‌کند که:

«سندی تحت درمان من بود. بیمار پیچیده‌­ای که واقعیت را بیش­­‌از­­حد واضح می‌دید… سازوکار انکار در او معیوب بود و نمی­‌توانست از دریافت حقیقت هراسناکِ هستی جلوگیری کند. سرانجام هم ناتوانی در کنار آمدن با واقعیتِ‌ ناخوشایندِ در-جهان-بودن، زندگی را برایش بی‌معنا کرد. همان‌طور که یک تهیه‌کننده‌ی بزرگ هالیوود گفته بود: بیشتر واقعیت، چیزی نیست که مردم آن را بپسندند.»

سندی بیتس از نوعی افسردگی رایج در بین هنرمندان میانسال رنج می‌بُرد. در آخرین مقاله‌ی من برای مجله روانکاوی، این آسیب روانی را مالیخولیای اوزیماندیاس[۲۴] نامیدم. مالیخولیا به نظریه‌ی فروید اشاره دارد. او این واژه را برای اطلاق به بسیاری از اختلالات افسردگی به کار گرفت. اما اوزیماندیاس اشاره به شعر شلی[۲۵] است که در آن مسافری از سرزمین کهن آنچه را که دیده است، گزارش می‌دهد؛ یک مجسمه‌ی فروریخته در میانه‌ی صحرا که بر آن نوشته شده: «نام من اوزیماندیاس، شاه شاهان است/ ای توانمندان به میراثم بنگرید و نومید شوید/ دیگر چیزی بر جای نمانده/ گرداگرد زوال/ ابَرویرانه­ای گسترانیده/ و تنها شن‌ تا بی­کران پوشانیده شده است.»[۲۶]

از سوی دیگر، نشانه‌ای از خودبینی هم در شخصیت سندی وجود دارد که در این­جا به‌روشنی پیداست. نومیدی سندی (مالیخولیای او) از آگاهی­‌اش به اینکه هیچ­‌چیز باقی نخواهد ماند، نه کارهای بزرگ و نه پادشاهان، سرچشمه می­‌گیرد؛ این حقیقت تلخ هستی و واقعیت هولناکِ حضور در جهان است که زندگی را برای او بی‌معنا می‌کند.

در ساختارشکنی‌های هری[۲۷]، کوکی[۲۸] (با بازیِ‌ِ هازل گودمن[۲۹])، فاحشه‌ای سیاه‌پوست، از هری بلاک[۳۰] (با بازیِ وودی آلن) می‌پرسد که چرا این‌قدر غمگین است و این­‌همه قرص مصرف می‌کند و هری پاسخ می‌دهد که «از نظر روحی در­هم­‌شکسته است» و «احساس پوچی می‌کند» و سپس این‌طور ادامه می‌­دهد:

«هری: هیچ می‌دونی که… که جهان داره از هم می‌پاشه؟ چیزی در این‌باره شنیدی؟ می‌دونی سیاه‌چاله چیه؟

کوکی: آره، یعنی اینکه من چه‌جوری زندگیم رو بسازم!

هری: می‌دونی کوکی، می‌خوام بهت بگم نویسنده‌ی گنده­‌ای به نام سوفوکل گفته که ای کاش اصلاً به دنیا نمی‌آمدیم.»[۳۱]

همان­گونه که سندی بیتس از زوال تدریجیِ دنیا ترسیده است و آلوی سینگرِ جوان از وحشتِ فروپاشیدن جهان و لوید نیز از اینکه همه‌ی عالم فقط یک آشوبِ عظیم و گذراست هراس دارند. هری نیز نگران تکه‌تکه شدن کائنات است و همچون سوفوکل نتیجه می‌گیرد که بنابر این واقعیت اسفبار، احتمالاً بهتر بود که از اول اصلاً به دنیا نمی‌آمدیم. مجموع این‌ تفکرات در شخصیت‌ها بدین معناست که سازوکار زندگی‌ به رنج و عذابش نمی‌ارزد؛  چراکه بیهوده و باطل است و هیچ پدیده‌ی پذیرفتنیِ ماندگار یا ناماندگاری در آن وجود ندارد.

«هری: هیچ می‌دونی که... که جهان داره از هم می‌پاشه؟ چیزی در این باره شنیدی؟ می‌دونی سیاه‌چاله چیه؟ کوکی: آره، یعنی اینکه من چه‌جوری زندگی‌م رو بسازم! هری: می‌دونی کوکی، می‌خوام بهت بگم نویسنده‌ی گنده¬ای به نام سوفوکل گفته که ای کاش اصلاً به دنیا نمی‌آمدیم.»

«هری: هیچ می‌دونی که… که جهان داره از هم می‌پاشه؟ چیزی در این باره شنیدی؟ می‌دونی سیاه‌چاله چیه؟
کوکی: آره، یعنی اینکه من چه‌جوری زندگی‌م رو بسازم!
هری: می‌دونی کوکی، می‌خوام بهت بگم نویسنده‌ی گنده¬ای به نام سوفوکل گفته که ای کاش اصلاً به دنیا نمی‌آمدیم.»

این استدلال رویکردی به‌­مراتب کلی‌­نگر­‌تر و پیچیده‌تر برای رسیدن به پرسش میکی سکس درمورد میرایی‌ست. بر اساس آن، ازآنجایی که جهان در مقیاسی بزرگ ناپایدار، بی‌معنا و بی‌ارزش است (اینجا فرضی ناگفته وجود دارد و آن این است که جهان مطلوب باید سرمدی، هدفمند و ارزنده باشد)، زندگی من نیز ناپایدار و درنتیجه پوچ و بی‌ارزش است. این نتیجه­‌گیری نمونه‌­ای‌ست از آنچه فلاسفه آن را «مغالطه‌ی تقسیم»[۳۲] می‌­خوانند؛ هنگامی‌که یک ویژگی‌ غیرمنصفانه، چیستیِ یک کلیت را تعیین کند. اما این ادعا که سراسر زندگی‌ام تنها به­ این سبب که روزی خواهم مُرد، بی‌معناست، به‌مراتب بی‌مایه‌تر و مضحک­تر است.

آلن معتقد است که در زمان می‌توانیم به درک نکته‌ای درباره‌ی جهان برسیم و آن محدودیت درک بشر است. فیلم هانا و خواهرانش با عبارات سفیدرنگی بر زمینه‌ی سیاه تقسیم‌­بندی می‌شود. یکی از این عبارات از قول تولستوی است: «تنها دانش قطعی و در دسترس انسان، درک پوچی زندگی‌‌ست.»

افسردگی و خودکشی

وقتی به این گزاره باور داشته باشیم که زندگی بی‌معناست، قاعدتاً ناامید و ناتوان می‌­شویم. وقتی از آلویِ دانش‌آموز می‌­پرسند که چرا دیگر تکالیفش را انجام نمی‌دهد، پاسخی ساده می‌دهد: «فایده‌ش چیه؟» آلوی در بزرگ­سالی (با بازیِ وودی آلن) به آنی[۳۳] (با بازیِ دایان کیتن[۳۴]) می‌گوید که «من کاملاً به زندگی بدبینم.» و اضافه می‌کند که از نظر او جهان چیزی نیست جز وحشت و بدبختی و بدترین نوع آن در وجود بیماران درمان­‌ناپذیر، فلج و نابینا بروز یافته است. البته در جدال با پوچیِ جهان، بدبختی به­‌نوبه‌ی خود آسایش محسوب می‌شود؛ «بنابراین وقتی زندگی می‌کنی» آلوی به آنی می‌گوید: «برو خدا رو شکر کن که بدبختی.»[۳۵]

برخی از شخصیت‌های فیلم‌های آلن با چنین بینشی‌ست که به خودکشی متمایل می‌شوند. مثلاً در جرم و جنایت[۳۶] یک استاد فلسفه به نام لوئیس لوی[۳۷] (با بازیِ مارتین برگمان[۳۸]) اذعان می‌کند که «دنیا سرد و بدون احساس است.» از­این‌­رو، معنا و منزلتی ندارد. چنانچه به این باور برسیم که هیچ­ پدیده‌­ای باارزش نیست، آن‌گاه زندگی هم ارزش زیستن نخواهد داشت. لوی به این باور می‌رسد و در پی آن دست به خودکشی می‌زند.

در فیلم دوباره بنواز سام[۳۹] آلن فلیکس[۴۰] (با بازیِ وودی آلن) درحالی‌که تلاش می‌کند مخِ زن موردنظرش (با بازی دیانا داویلا[۴۱]) را بزند و زن محو تماشای یک تابلوی نقاشی‌ست، از او می‌پرسد:

این واقعاً یه کار از جکسن پولاکِ نازنینه، مگه نه؟

زن: بله، همین‌طوره.

آلن: شما چی ازش می­فهمین؟

زن: این اثر یأسِ جهان رو نشون می‌ده، تنهایی سهمگین در زندگی، نابودی، مخمصه‌ای که بشر در زندگی بی‌ثمرش توش گیر افتاده، بی­‌خدایی ازلی و ابدیِ کیهان مثل کورسویِ پرتوی نوری در خلاء بی­ایان، هیچ‌­چیز مگر اباطیل، وحشت و پستی، گند و کثافت، شکنجه‌ای چندش‌آور در ظلمات، دنیایی عبث…

آلن: شنبه‌­شب برنامه‌­ت چیه؟

زن: خودکشی.

در فیلم زنی دیگر[۴۲]، ماریون[۴۳] (با بازیِ جینا رولندز[۴۴]) بگومگویی را با همسر اولش سام[۴۵] (با بازیِ فیلیپ بوسکو[۴۶]) برسر بچه‌دارشدنشان به­‌یاد می‌آورد. او از شوهرش می‌پرسد: «تو واقعاً می‌خوای بچه‌ای رو به این دنیا بیاری؟ تو همون کسی هستی که از دنیا نفرت داری و مدام درباره‌ی بیهودگی زندگی برای من سخنرانی می‌کنی!»[۴۷] شوهر او بعدها خود­کشی می‌کند.

در همین فیلم، ماریون جلسه‌ی مشاوره‌ی روان­شناسیِ یک زن به نام هُپ[۴۸] (میا فارو[۴۹]) را می‌شنود:

«من درگیر افکار آزاردهنده‌ای درباره‌ی زندگی‌ام شدم؛ انگار هیچی واقعی نیس، همه‌­ش حقه‌­بازیه، تا حدی که به من هم سرایت کرده، من… نمی‌تونم بگم خودم واقعاً کی‌ام… یکهو عرق کردم. پاشدم توی رختخواب نشستم. قلبم تالاپ‌تولوپ می‌­کرد. یه نگاه به شوهرم که پیشم بود انداختم؛ به‌­نظرم غریبه اومد. چراغو روشن کردم تا بیدار بشه. خواستم هوامو داشته باشه. کلی طول کشید تا خوابم بُرد. اما یه لحظه قبلش انگار که یه پرده‌ای کنار رفت و من تونستم خودم رو واضح ببینم. از چیزی که روبه‌­روم می‌دیدم ترسیدم و حیرت‌ کردم… حیرت‌ از تموم‌­شدن همه‌چیز.»

هُپ به‌­یک­‌باره از میان همه‌ی فریب‌ها خودش را به‌­وضوح می‌بیند و از آنچه درباره‌ی آینده‌‌اش درمی‌­یابد، وحشت می‌کند و به فکر خودکشی می‌افتد. او دقیقاً توضیح نمی‌دهد که چه دیده و یا چه چیزی در آینده‌اش وجود داشته که این‌طور ترسیده است، اما کاملاً آشکار است که آنچه دیده، درکی عمیق از بیهودگی زیستنش را به او القا کرده است. عیان‌شدن چیزی که پیشتر با خودفریبی آن را پنهان کرده بود، او را به سمت خودکشی برده است.» در فرصتی دیگر، در باب این خودفریبی بیشتر سخن خواهم گفت.

خدا و معنا

هنگامی که آلن، احتمالاً به­‌طور شهودی، پیوندی میان وجود خدا و معنای زندگی برقرار کرد، کاملاً هوشمندانه آن را در فیلم رُز ارغوانیِ قاهره[۵۰] به نمایش گذاشت. در این فیلم، شخصیت افسانه‌ای تام باکستر[۵۱] (با بازیِ جف دنیلز[۵۲]) به زندگی واقعی سیسیلیا[۵۳] (با بازیِ میا فارو) وارد می‌شود. سیسیلیا او را برای گردش به بیرون شهر می‌بَرد و وقتی به کلیسا می‌رسند، جوّ خود­به‌­خود آنها را به گفت­وگو درباره‌ی خدا وامی­‌دارد:

تام: «چه زیباست! مطمئن نیستم که دقیقاً چیه.

سیسیلیا: کلیساست. به خدا اعتقاد نداری، نه؟

تام: منظورت چیه؟

سیسیلیا: دلیلی برای همه‌­چیز وجود داره، برای کره‌ی خاکی، برای کائنات.

تام: عجب! به‌­نظرم می­‌فهمم چی میگی؛ اون دو نفری که رز ارغوانی قاهره رو نوشتن، ایروینگ ساکس و ر.ه.لوین، اونا نویسنده‌ هستن و فیلم رو باهم کار کردن.

سیسیلیا: نه، نه، من درباره‌ی موجودی بسیار بزرگ‌تر صحبت می­‌کنم. نه… یه دقیقه فکر کن. دلیلی برای همه‌­چیز. در غیر این‌صورت، این مثل یک فیلم بی‌هدف می‌مونه، بدون هیچ پایان خوشی.»[۵۴]

در این گفت­وگوی درخشان، سیسیلیا به‌طرز شایسته‌­ای موقعیت را وصف می‌کند: «خدا علتِ همه­‌چیزه و اگر خدایی حاضر نبود، زندگی کلاً بی­‌هدف می­شد و عاقبت خوشی نداشت، همونطور که من در فیلمی استخدام شدم که تصادفی ساخته شد؛ بدون هیچ قصد و نیت قبلی؛ کاملاً اتفاقی! درست مثل توالی سکانس‌های بی­‌سروتهی که هیچ­‌کدومش معنایی نداره و به جایی هم نمی‌رسه.». البته باید توجه کنیم که فیلم رز ارغوانی قاهره (درحالی‌­که هیچ‌ چیزِ فیلم آشفته و بی‌هدف نیست)  پایان خوشی ندارد. وودی آلن خود از این فیلم مثل یک تراژدی یاد می‌کند.[۵۵]

خدا و معنای زندگی به­‌طور ذاتی با این پرسش پیوند خورده‌اند که آیا زندگی ارزش زیستن دارد یا نه. مثلاً در فیلم عشق و مرگ[۵۶] بوریس[۵۷] (با بازیِ وودی آلن) فلسفه‌ی شک‌گرایانه‌ی خود را برای سونجا[۵۸] (با بازیِ دایان کیتن[۵۹]) شرح می‌دهد:

بوریس: «سونجا، چی‌ میشه اگه خدایی وجود نداشته باشه؟

سونجا: بوریس دیمیترویچ، شوخی می‌کنی؟

بوریس: چی می‌شه اگه ما یه مشت دلقک بی­‌خاصیت باشیم که الکی و بی‌هدف دور خودمون می‌چرخیم؟

سونجا: اما اگه خدایی در کار نباشه، زندگی معنایی نخواهد داشت. در اون‌­صورت برای چی زنده‌ایم، چرا خودمون رو نمی‌کشیم؟

بوریس: خب، عصبی نشو، ممکنه که اشتباه کنم. متنفرم از اینکه مخم رو تعطیل کنم و بعد بشینم چیزهایی که بقیه کشف کردن رو بخونم.»[۶۰]

سونجا مصمم است چنین نتیجه بگیرد که اگر خدایی وجود نداشته باشد، لاجرم زندگی بی‌معنا می‌شود؛ پس باید خودکشی کرد. بوریس هم ادعا می‌کند اگر خدایی وجود نداشته باشد، بشریت پوچ و بی‌معناست و به‌­نظر می‌رسد که او استدلال سونجا را پذیرفته است. تاجایی‌که توجیه می‌­کند چون خدا وجود دارد، پس نباید خود­کشی کرد. او انزجار خود را از فشار دادن ماشه و خودکشی اعلام می‌کند و درمی­‌یابد که خدا وجود دارد.

این واقعاً یه کار از جکسن پولاکِ نازنینه، مگه نه؟ زن: بله، همین‌طوره. آلن: شما چی ازش می¬فهمین؟ زن: این اثر یأسِ جهان رو نشون می‌ده، تنهایی سهمگین در زندگی، نابودی، مخمصه‌ای که بشر در زندگی بی‌ثمرش توش گیر افتاده، بی‌خدایی ازلی و ابدیِ کیهان مثل کورسویِ پرتوی نوری در خلاء بی¬پایان، هیچ¬چیز مگر اباطیل، وحشت و پستی، گند و کثافت، شکنجه‌ای چندش‌آور در ظلمات، دنیایی عبث... آلن: شنبه¬شب برنامه¬ت چیه؟ زن: خودکشی.

این واقعاً یه کار از جکسن پولاکِ نازنینه، مگه نه؟
زن: بله، همین‌طوره.
آلن: شما چی ازش می‌فهمین؟
زن: این اثر یأسِ جهان رو نشون می‌ده، تنهایی سهمگین در زندگی، نابودی، مخمصه‌ای که بشر در زندگی بی‌ثمرش توش گیر افتاده، بی‌خدایی ازلی و ابدیِ کیهان مثل کورسویِ پرتوی نوری در خلاء بی‌پایان، هیچ‌چیز مگر اباطیل، وحشت و پستی، گند و کثافت، شکنجه‌ای چندش‌آور در ظلمات، دنیایی عبث…
آلن: شنبه‌شب برنامه‌ت چیه؟
زن: خودکشی.

همین‌طور در هانا و خواهرانشمیکی به­‌دنبال جست­‌وجو درباره‌ی معنای زندگی، وقتی به پاسخی قانع­‌کننده درباره‌ی ضرورت وجودِ خدا نمی‌رسد، به خودکشی می‌اندیشد. او آشکارا باور دارد که زندگی تنها وقتی ارزش زیستن دارد که خدا وجود داشته باشد. میکی در تلاش برای یافتن برهان اثبات خدا، می‌­خواهد کاتولیک شود:

کشیش: تصور می‌کنی که چرا می‌خواهی به آیین کاتولیک دربیایی؟

میکی: خب، برای اینکه… می‌دونی، من باید بهانه‌­ای داشته باشم که اعتقاد پیدا کنم. غیر از این باشه، زندگی بی‌معناست.

میکی به کشیش می‌گوید: «من به شواهد و ادلّه‌­ای برای اثبات وجود خدا نیاز دارم. می‌دونی، اگه….اگه نتونم به خدا باور داشته باشم، نمی‌تونم بپذیرم که زندگی ارزش زیستن داره.»

درنهایت، او هیچ پاسخی نمی‌یابد و وقتی به بن‌بست می‌رسد، به فکر خودکشی می‌افتد. در ادامه، وقتی هالی (با بازیِ دایان ویست) ماجرا را از او می‌­شنود، در­می‌یابد که رویارویی میکی با این موضوع شبیه چالش بوریس در آغاز فیلم است:

«به‌­یاد می‌آرم زمانی رو که می‌خواستم خود‌کشی کنم. اون‌موقع فکر کردم اگه اشتباه کنم چی؟ اگه خدایی وجود داشته باشه چی؟ منظورم اینه که هیچ­کس پاسخ این رو نمی‌دونه.»[۶۱]

میکی هم مثل بوریس، نمی‌خواهد درصورت عدم وجود خدا به زندگی ادامه دهد، اما در زمانی مشابه، او هم از ترس اینکه نکند خدایی در کار باشد، از خودکشی منصرف می‌شود. به‌هرحال، سرانجام او به شکل جالبی هر دو موضوع را رها می‌کند و با خود می‌اندیشد که چون همه‌ی زندگی سگ‌دو ‌زدن و رنج­ کشیدن نیست، شاید ارزشش را داشته باشد که از فرصت عمر استفاده کرد؛ حتی اگر خدایی وجود نداشته باشد، به‌خاطر لودگی‌های زندگی (همچون فیلم­های برادران مارکس) ارزش زیستن دارد. به­‌علاوه، پیشنهاد وودی آلن در هانا و خواهرانش دستِ­‌کم از نگاه میکی این است که پرسش درباره‌ی هستی خدا به‌­راستی یک پرسش بی‌پاسخ و خارج از فهم و ادراک بشر است و روا نیست وقت خود را با این نگرانی تلف کنیم.

به باور من، نتیجه‌گیری میکی نه‌تنها غلط است، بلکه در تقابل با دیدگاه کلی ارائه شده در فیلم‌های آلن است. (شاید این همان چیزی‌ست که فیلم و خود آلن از کنکاش درباره‌ی آن طفره می‌روند) عدم وجود خدا، پیش‌بینی بی‌معنایی زندگی و جهان است. پس همان­‌گونه که همه‌­چیز بی‌معنا و بی‌ارزش است، فانی هم هست. اما اگر خدا وجود داشته باشد، حتماً این­‌گونه نخواهد بود و تنها در آن شرایط است که همه‌چیز به‌گونه‌ای کامل و جاودانه در جهان وجود خواهد داشت و به جهان و زندگی ما معنایی درخور و هدفمند خواهد داد. همان­طور که دیدگاه فیلم‌های آلن این است که هیچ پدیده­ای ماندگار نیست و ماهیت زندگی بی‌معناست، پس پاسخ به پرسش درباره‌ی وجود خدا پیشاپیش منفی بوده ‌است.

آلن در برخی از فیلم‌هایش این نکته را بیان می‌کند که باور به وجود خدا ساده‌­لوحی و خودفریبی‌ست. برای مثال، در فیلم منهتن[۶۲] ماری (با بازیِ دایان کیتن) حرف خود را می‌زند: «هی گوش کن، هی گوش کن… من حتی نمی‌خوام به این گفت‌­وگو ادامه بدم. منظورم اینه که… واقعاً می‌خوام بگم که… من اهل فیلادلفیا[۶۳] هستم، می‌دونی، حرفم سر اینه که ما در اونجا به خدا اعتقاد داریم، خب، پس بسه؟»[۶۴] این اعتقاد نخست غیرعقلانی به‌­نظر می‌رسد و آیزک (با بازی وودی آلن) از همین بی­‌منطقی برای تداوم گفت­‌وگو بهره می‌گیرد. به‌­هرحال، معنای این اظهارات روشن است؛ خداباوری مشخصه‌ای از مردم معصوم و بومی فیلادلفیاست که دیاری بدوی و توسعه‌­نیافته و نقطه‌ی مقابل نیویورکِ پیشرفته ‌است. به بیان دیگر، شهروندان نیویورکی مکالماتِ مبسوطی درباره‌ی رضایت‌مندی جنسی و موضوعاتی از­این‌­دست دارند، اما در فیلادلفیا مردم هنوز آن‌قدر سنتی و بسته تعامل می‌کنند که چنان گفت‌­وگو‌هایی میانشان برقرار نمی‌­شود. بدین­‌ترتیب، اعتقاد به خدا به­‌مثابه‌ی نشانه‌ای از عقب‌ماندگیِ فیلادلفیا تعبیر می‌شود.

باز در فیلم جرم و جنایت پدر یهودا[۶۵] (با بازی دیوید س. هوارد[۶۶])، مردی بسیار مذهبی، ادعا می‌کند که اگر مجبور به انتخاب میان خدا و حقیقت باشد، خدا را انتخاب می‌کند. تناظر این دو (خدا و حقیقت) به­‌وضوح می‌­گوید که خدا در مقابل حقیقت است؛ بنابراین خدا با کذب برابر است و اعتقاد به خدا معادل و هم‌­ارز خودفریبی‌ست. آلن با اشاره‌ای کنایه‌­آمیز به نابیناییِ خاخامی به نام بن[۶۷] (با بازیِ سام واترسن[۶۸]) می‌گوید:

«بن تنها کسی بود که از پسش براومد؛ درحالی­‌که او ابداً نمی‌تونه واقعیتِ زندگی رو بفهمه. کسی می‌تونه دلیل بیاره که از بقیه بیشتر می‌فهمه. اما من همچین فکری نمی‌کنم. به عقیده‌ی من اون کمتر از بقیه می‌فهمه و برای همینه که می‌خوام کور کنمش. به­‌گمونم ایمانش هم ایمان کوریه. شاید جواب بده، اما این از شما می‌خواد که چشماتون رو به‌­روی واقعیت ببندید.»[۶۹]

ایمان بن به خدا باعث شده است که بتواند بر سختی‌های زندگی غلبه کند؛ سختی‌هایی ازقبیل نابینایی. با وجود این، طبق گفته‌ی آلن، اعتقاد کور او به‌راستی کور است: این امری‌ست که از نادیده‌­گرفتن واقعیت و خودفریبی پدید می‌آید. لازم است به گفتار وودی آلن در مستندی به نام وودی آلن: یک زندگی دقت کنیم، او درباره‌ی پیام اصلی فیلم جرم و جنایت می‌گوید: «خدایی وجود ندارد و ما در جهان تنهاییم و اصلاً کسی برای تنبیه­‌کردن و عذاب‌­دادن وجود خارجی ندارد.»

و آخر اینکه در ساختارشکنی‌ هری، هری درباره‌ی بینش ارتودکسی با خواهرش دوریس (با بازیِ کرولاین آرون) بحث می‌کند که متأثر از شوهرش است:

هری: «بعد تو می‌ری به فورت لادردیل[۷۰] و اون آدم متعصب رو ملاقات می‌کنی، اون فرد افراطی رو، که مخت رو از خرافات پُر کنه!

دوریس: این‌ روایت مذهبی.

هری: روایت مذهبی یعنی توهمی از جاودانگی!»

در اینجا هری بر نبودِ جاودانگی در دنیا تأکید می‌کند. او مذهب و اعتقاد به خدا را خرافاتی می­‌انگارد که به­‌جای خلق معنا و ارزش برای زندگی و جهان،‌ فقط توهمی از جاودانگی به انسان می‌دهد.

«به¬نظر میاد زیاد فکر¬کردن درباره‌ی مرگ منو تحت‌تأثیر قرار داده... نگرانیم از اینکه بالاخره یه روزی می‌میرم، این حس پوچی با کارهام در ارتباطه. منظورم اینه که چرا تلاش می‌کنم هرطور شده چیزی خلق کنم؟ آخرش که چی؟ برای چه هدفی؟ میخوام بگم واقعاً برام مهمه که آیا تک¬وتوکی از شعرهام بعد¬ از مرگم، خونده بشه؟ این مثلاً یه نوع پاداشه؟ قبلاً فکر می‌کردم که هست، اما حالا به دلایلی... نمی‌تونم.... نمی‌تونم وانمود کنم که بی¬خیال این موضوعم... معنای واقعی مردن، این وحشتناکه. این شناخت من رو برآشفته می‌کنه.»

«به‌نظر میاد زیاد فکر‌کردن درباره‌ی مرگ منو تحت‌تأثیر قرار داده… نگرانیم از اینکه بالاخره یه روزی می‌میرم، این حس پوچی با کارهام در ارتباطه. منظورم اینه که چرا تلاش می‌کنم هرطور شده چیزی خلق کنم؟ آخرش که چی؟ برای چه هدفی؟ میخوام بگم واقعاً برام مهمه که آیا تک‌وتوکی از شعرهام بعد‌ از مرگم، خونده بشه؟ این مثلاً یه نوع پاداشه؟ قبلاً فکر می‌کردم که هست، اما حالا به دلایلی… نمی‌تونم…. نمی‌تونم وانمود کنم که بی‌خیال این موضوعم… معنای واقعی مردن، این وحشتناکه. این شناخت من رو برآشفته می‌کنه.»

موجبات حواس‌­پرتی

پیش‌تر اشاره کردم که روانکاوِ سندی بیتس اذعان داشت که پایه و اساس پریشانیِ ویرانگر او پیامد عدم توانایی در منحرف‌­کردن ذهنش از «حقیقت وحشتناک زیستن» و «واقعیتِ در-جهان-بودن» است که سبب شده است که زندگی برایش بی‌معنا جلوه کند. انگار آدمی نیاز دارد که خود را بفریبد. به بیان دیگر، انسان به­‌طور پیوسته خود را گول می‌زند؛ مانند میکی سکس که پس­‌از دفع خطر مرگ، چنین رفتار کرد. او در گفت‌­وگو با گیل درباره‌ی پوچی زندگی و میرایی خویشتن می‌گوید این حقیقت هولناکی‌ست که او اغلب ذهنش را می‌پاید که مبادا به آن فکر کند. وقتی گیل به او یادآور می‌شود که هنوز نمرده است، میکی در پاسخ می‌گوید:

«میکی: نه، الآن نمرده‌­م، اما… می‌دونی، وقتی از بیمارستان مرخص شدم، هیجان‌زده بودم؛ چون اونجا بهم گفتند دارم خوب می‌شم. از فرط ذوق دویدم توی خیابون و اون تصادف پیش اومد. خب، من نمی‌خواستم امروز برم، اما بالاخره به سمت اون موقعیت کشیده شدم.

گیل: این رو همین الآن فهمیدی؟

میکی: نه، الآن نفهمیدم. همیشه اینو می‌دونستم، اما می‌خواستم بهش فکر نکنم؛ چون این موضوع خیلی برام ترسناکه.»[۷۱]

ما راه‌هایی پیدا می‌کنیم تا به این حقیقتِ هراس‌­انگیز نیندیشیم، راه‌هایی برای پرت‌­کردن حواس و فریب‌ خودمان می‌یابیم؛ چراکه اگر چنین نکنیم، مثل سندی بیتس و دیگر شخصیت‌ها زیر بارِ این آگاهی خُرد می‌شویم و به سمت افسردگی و خودکشی کشیده می‌شویم.[۷۲]

در فیلم سپتامبر، قبل از شروع داستان، لین[۷۳] (با بازی میا فارو) به علت افسردگیِ شدید قصد خودکشی دارد. در جریان فیلم او دوباره افسرده می‌شود و باز به فکر خودکشی می‌افتد. دوست او استفانی[۷۴] (با بازی دایان ویست[۷۵]) می­‌کوشد به او کمک کند:

استفانی: «اون قرصا رو بِده من. فردا می‌شه و کلی ماجرا برای خل­‌بازی داری. از شر اینجا خلاص ­می­شی، برمی‌گردی شهر، برمی­‌گردی سر شغلت، عاشق می‌شی و چه­‌بسا همه‌ی اینا مؤثر واقع بشه، اما اگر نشه، باز یه میلیون موضوع کوچیک هست که سرت رو گرم کنه و حواست رو پرت ‌کنه از تمرکز روی…

لین: روی حقیقت.»[۷۶]

موضوع کاملاً واضح است: ما به حواس­‌پرتی نیاز داریم، به توهّم و خودفریبی؛ تا کمکمان کند از حقیقت وحشتناک زندگی‌هایمان دور شویم. در فیلم سایه‌ها و مه[۷۷] کلاینمن[۷۸] تصمیم گرفته ‌است که به­‌عنوان دستیار، شعبده‌بازِ خیال‌بافی را در سفری همراهی کند. او گمان می‌کند شغل جذابی گیر آورده است. کسی به او می‌گوید: «این درسته، همه از تردستی اون لذت می‌برن». اما آیا اومستیدِ[۷۹] جادوگر (با بازی کنت مارس[۸۰]) هم از تردستی‌های خودش لذت می­‌برد؟ مردم به او نیاز دارند، همان­گونه که به هوا نیازمندند![۸۱] ما به خیال‌بافی و خودفریبی‌هایمان برای ادامه‌‌ی زندگی احتیاج داریم. بدون آنها زیر بارِ آگاهی از حقیقت له می‌­شویم.

بیشترِ افراد به­‌رغم آشفتگی، پوچی و سرد و بی‌احساس بودن جهان، به زندگی‌کردن ادامه می‌دهند؛ همان­طور که بسیاری از شخصیت‌های فیلم‌های وودی آلن نیز حیات خود را در داستان تداوم می­‌بخشند. ما می‌توانیم با کار و ارتباطات و رهیافت­‌های شخصی‌ای که رویشان تمرکز می‌کنیم، به زندگی‌مان معنا و ارزش ببخشیم. ازاین­‌نظر، پیام فیلم‌های آلن تنها این نیست که ما نیازمندیم حواس خود را از حقیقت زندگی پرت کنیم، بلکه از دید او این رهیافت‌­های شخصی، جنب­‌وجوش­‌ها، حشرونشرها، و تمام دست‌آویز­ها برای معنا­بخشی و ارزش‌­آفرینی (در دنیای کوچک یکایکمان)، در­نهایت محکوم به شکست‌اند. اما باید تأکید کرد که این ویژگی دلیلی بر عدمِ­‌ جاودانگی، بی‌معنایی و بی‌ارزشی جهان به‌­مَثابه‌ی کلیتی بزرگ­تر است (و به‌همین‌ترتیب، در زندگی منحصربه­‌فرد تک­‌تک ما). به‌­سبب عدمِ­ جاودانگی، همه‌ی رهیافت‌­ها و روابط انسانی چیزی بیش‌­از یک گیجی محض و سرِکاری نیست که البته به ما کمک می‌کند تا از حقیقت هراسناک هستی فاصله بگیریم.

آلبر کامو، فیلسوف و نمایشنامه‌نویس الجزایری-فرانسوی معاصر بر این باور است که زندگی انسان در اساس هیچ معنایی ندارد و پوچ است. او رنج انسان‌ها را از این می‌داند که تلاش می‌کنند معنایی برای زندگی بی‌معنا جعل کنند. کامو می‌گوید مهم‌ترین پرسش فلسفه این است که آیا باید خودکشی کنیم یا خیر. اما به نظر کامو، غیر از دو پاسخ عمومی بشر به این پرسش، یعنی جعل کردن معنا یا خودکشی به خاطر بی‌معنایی، راه سومی هم وجود دارد؛ قهرمانان پوچی در نظر کامو کسانی هستند که با بی‌معنایی جهان کنار آمده‌اند و با طغیان بر پوچی، به آفرینندگی و هنر دست می‌یابند.

آلبر کامو، فیلسوف و نمایشنامه‌نویس الجزایری-فرانسوی معاصر بر این باور است که زندگی انسان در اساس هیچ معنایی ندارد و پوچ است. او رنج انسان‌ها را از این می‌داند که تلاش می‌کنند معنایی برای زندگی بی‌معنا جعل کنند. کامو می‌گوید مهم‌ترین پرسش فلسفه این است که آیا باید خودکشی کنیم یا خیر. اما به نظر کامو، غیر از دو پاسخ عمومی بشر به این پرسش، یعنی جعل کردن معنا یا خودکشی به خاطر بی‌معنایی، راه سومی هم وجود دارد؛ قهرمانان پوچی در نظر کامو کسانی هستند که با بی‌معنایی جهان کنار آمده‌اند و با طغیان بر پوچی، به آفرینندگی و هنر دست می‌یابند.

تلاش ناموفق ما در معنایابی

ازجمله راه‌هایی که می­‌کوشیم تا به کمک آنها به زندگی‌­مان معنا ببخشیم، ارتباط با دیگران و به‌­طور خاص (چنان‌که آلن در فیلم‌هایش نشان می‌دهد) روابط عاشقانه است. اینکه ارتباطات نیز مانند سایر امور، محض خودفریبی صورت می‌گیرد، در قالب درام در فیلم سپتامبر به نمایش درمی‌آید. در مکالمه‌ی بین پیتر و لوید که پیش‌تر به بخشی از آن اشاره کردم، لوید می­گوید در تلاش برای اثبات بی‌معنایی هستی‌ست و این راه و آن راه فرقی نمی‌کند؛ چه دنیا را با بمب اتمی نابود کنیم یا نکنیم، در اصل ماجرا تغییری نخواهد کرد:

پیتر: «احساس اطمینان می‌کنی وقتی در شبی روشن مثل امشب به آسمان نگاه می‌کنی و میلیون­ها ستاره رو می‌بینی؟ فکر می‌کنی هیچ‌کدوم اهمیتی ندارند؟

لوید: من فکر می‌کنم این­ها همون‌طور که گفتی فقط قشنگن؛ شمّه‌­ای از حقایق عمیقی که غالباً نادیده گرفته می‌­شن. اما دیدگاه حرفه‌ایم من رو تحتِ‌­تأثیر قرار داد؛ دیدگاهی با اشتیاق کمتر و اِشراف بیشتر روی موضوع. فهمیدم ماهیت واقعی زندگی چیه؛ یه چیز تصادفی و از نظر اخلاقی خنثی ا‌ست که خشونتی باورنکردنی داره.

پیتر: ببین، ما نباید این بحث رو ادامه بدیم، من باید امشب تنها بخوابم.»[۸۲]

این تبادل نظر دارای اهمیت است؛ اما نه فقط به‌­خاطر توضیحات لوید درباره‌ی جهانی که تصادفی و اخلاقاً خنثی است و خشونت بی‌حدی دارد (که البته به‌­خودی‌­خود شایان توجه است)، بلکه به­‌دلیل عذر به‌­ظاهر بی‌ربطِ پیتر که می‌خواهد از ادامه‌ی گفت­‌وگو طفره برود (چون باید در آن شب تنها بخوابد) حائز اهمیت است. این استدلال جالب، خود گویای ماجراست؛ با این مفهومِ کاملاً طعنه­‌آمیز که مراوده‌ی انسانی رهیافت مهمی برای خودفریبی‌ست و به­‌مثابه‌ی سپری در برابر ذات مخرّب واقعیت عمل می‌کند. در این فیلم، عشق­‌ورزی پیتر از­سوی استفانی طرد می‌شود، ازاین‌­رو، آن شب پیتر تنها می‌خوابد و هیچ بهانه­‌ای برای پرت‌­کردن حواسش از پدیده‌هایی که لوید برمی‌شمرد، ندارد. این سکانس تنها مبیّن این جهان‌بینی که هستی را عاری از معنا و ارزش می­‌انگارد، نیست، بلکه از کنه حقیقت زندگی فردی ما نیز پرده برمی‌­دارد؛ اینکه روابط رمانتیک ما در­نهایت به هیچ دردی نمی‌خورند؛ چیزی نیست جز راهی برای فریب خود از حقیقت وحشتناک جهان و زندگی‌. این دیدگاه در نمایشنامه‌ای از وودی آلن به نام «خدا» در کتاب بی‌­بال‌و‌پر با ظرافت پرورانده شده است:

دوریس: «اما بدون خدا، جهان پوج و زندگی بی‌معناست. ما بی‌ارزشیم. (مکث طولانی) من به یک انگیزه‌ی ناگهانی و پرزور برای هم­خوابی نیاز دارم.»[۸۳]

دوریس هم مثل پیتر به آمیزش احتیاج دارد، به یک رابطه‌ی پرشور، تا ذهن او را از این مسئله که جهان و زندگی بی‌معناست منحرف کند. با آنکه بحث مذکور در پی اثبات این نیست که رابطه تنها یک کارکرد دارد، هم‌چنانکه، احتمالاً روابط نمی‌توانند معنا و ارزشی حقیقی به زندگی ببخشند. اصل معنا و ارزش بخشیدن به زندگی، همچنان ضروری به‌­نظر می‌­رسد. مطابق آنچه آلن می‌گوید: «نظر به ‌اینکه ارزش و معنا تنها می‌تواند به‌­واسطه‌ی جهانی جاودانه و ابدی میسر شود، و باز از آنجا که مشغولیات فردی و روند زندگی­مان به هیچ­‌روی محصول پدیده­‌ای جاودانه و ابدی نیست، این مشغولیات هرگز نمی‌تواند معنا یا ارزشی تولید کند. درنتیجه همان‌­گونه که اشاره شد، این کش­‌وقوس‌­ها – در بهترین حالت – محض دست‌به‌سر ­کردن خودمان است.»

افزون‌بر روابط، موضوع رایج دیگری که شخصیت‌های آلن در جست­‌وجوی معنا از آن بهره می‌برند، هنر و خلاقیت است. برای مثال، در فضاهای داخلی[۸۴]، سه خواهر در رشته‌های مختلف هنری دست دارند. از نقاط عطف داستان هنگامی‌‌ست که رناتا[۸۵] (با بازی دایان کیتون) این حقیقت را بیان می‌کند که آثار او نمی‌تواند معنا­بخشِ زندگی‌اش باشد. او به روان­کاوش می‌گوید:

«به­‌نظر میاد زیاد فکر­کردن درباره‌ی مرگ منو تحت‌تأثیر قرار داده… نگرانیم از اینکه بالاخره یه روزی می‌میرم، این حس پوچی با کارهام در ارتباطه. منظورم اینه که چرا تلاش می‌کنم هرطور شده چیزی خلق کنم؟ آخرش که چی؟ برای چه هدفی؟ می‌خوام بگم واقعاً برام مهمه که آیا تک­‌وتوکی از شعرهام بعد­ از مرگم، خونده بشه؟ این مثلاً یه نوع پاداشه؟ قبلاً فکر می‌کردم که هست، اما حالا به دلایلی… نمی‌تونم…. نمی‌تونم وانمود کنم که بی‌­خیال این موضوعم… معنای واقعی مردن، این وحشتناکه. این شناخت من رو برآشفته می‌کنه.»

رناتا متوجه می‌شود که این فکر که او روزی با آثار هنری خود به جاودانگی توصیف‌­ناشدنی دست خواهد یافت، با اینکه شاید به زندگی‌ ما مفهوم و ارزش حقیقی ببخشد، خودفریبی‌ست.  وودی آلن در مصاحبه‌ای می‌گوید که این یکی از پیام‌های فیلم است:

«من می‌خواستم سه خواهر را نشان دهم؛ اول از همه، او که واقعاً با استعداد است، دایان کیتون، نویسنده‌ای که همه‌ی زندگی‌اش بسته به هنر است و به آن ایمان داشته، به این درک می‌رسد که هنر چیزی نبوده که بتواند او را ماندگار کند. و اندیشه‌ی آیندگان، دست‌یابی به جاودانگی به‌دست نسل‌های آینده برای هنرمندان کاتولیک است. این احساسِ هنرمند به تداوم زندگی پس از مرگ است؛ چیزی که من از بیخ‌­وبُن به آن اعتقادی ندارم و من… کاتولیک‌ها به زندگی پس از مرگ اعتقاد دارند، من ندارم. و هنرمندانی به زندگی پس از مرگ اعتقاد دارند که من باور دارم این با سفسطه برابر است.»[۸۶]

امیدواری به اینکه کسی بتواند به‌­وسیله‌ی هنر جاودانه شود (بقای بایسته‌­ای که لازمه‌ی آفرینش معنا و ارزش است)، سفسطه­­‌ای بیش نیست. خودفریبیِ‌ برخی از هنرمندان را می‌توان با نظریه‌ی باور به حیاتِ پس از مرگ سنجید. هر دو راه فریبنده است و افزون برآن، در برابر صدمات واقعیت برای ما دلگرم‌­کننده. و سرانجام اینکه تباهیمان در مرگ است که زندگی را بی‌معنا می‌کند.


 

پانویس‌ها:

[۱] MARK T. CONARD

[۲] From Stig Björkman, Woody Allen on Woody Allen (New York: Grove Press, 1993), p. 50.

[۳] Woody Allen

[۴] Mickey Sachs

[۵] Hannah and Her Sisters

[۶] Gail

[۷] Julie Kavner

[۸] Hannah and Her Sisters (۱۹۸۶)

[۹] Annie Hall

[۱۰] Alvy Singer

[۱۱] Joan Neuman

[۱۲] Chris Gampel

[۱۴] Annie Hall (1977)

[۱۵] September

[۱۶] Lloyd

[۱۷] Jack Warden

[۱۸] Peter

[۱۹] Sam Waterston

[۲۰] September (1987)

[۲۱] Stardust Memories

[۲۲] Sandy Bates

[۲۳] Stardust Memories (1980)

[۲۴] Ozymandias Melancholia

[۲۵] Shelley

[۲۶] “Ozymandias,” Percy B. Shelley. The Norton Anthology of English Literature, fifth edition (New York: Norton, 1986) p. 691.

[۲۷] Deconstructing Harry

[۲۸] Cookie

[۲۹] Hazelle Goodman

[۳۰] Harry Block

[۳۱] Deconstructing Harry (۱۹۹۷)

[۳۲] fallacy of division

[۳۳] Annie

[۳۴] Diane Keaton

[۳۵] درباره‌ی دیدگاه آلوی در آنی‌هال، وودی آلن گفته است که این دیدگاه واقعی خودش است: «اگر فقط بدبخت هستی، خوشحال باش»

[۳۶] Crimes and Misdemeanors

[۳۷] Louis Levy

[۳۸] Martin Bergmann

[۳۹] Play it Again Sam

[۴۰] Allan Felix

[۴۱] Diana Davila

[۴۲] Another Woman

[۴۳] Marion

[۴۴] Gena Rowlands

[۴۵] Sam

[۴۶] Philip Bosco

[۴۷] Another Woman (1988)

[۴۸] Hope

[۴۹] Mia Farrow

[۵۰] The Purple Rose of Cairo

[۵۱] Tom Baxter

[۵۲] Jeff Daniels

[۵۳] Cecilia

[۵۴] The Purple Rose of Cairo (۱۹۸۵)

[۵۵] Woody Allen: A Life in Film (Turner Classic Movies, 2002. Directed by Richard Schickel)

[۵۶] Love and Death

[۵۷] Boris

[۵۸] Sonja

[۵۹] Diane Keaton

[۶۰] Love and Death (۱۹۷۵)

[۶۱] Hannah.

[۶۲] Manhattan

[۶۳] Philadelphia

[۶۴] Manhattan (۱۹۷۹)

[۶۵] Judah

[۶۶] David S. Howard

[۶۷] Ben

[۶۸] Sam Waterson

[۶۹] Björkman, pp. 224–۲۵٫

[۷۰] Fort Lauderdale

[۷۱] Hannah.

[۷۲] آلن می‌گوید: همه‌ی آن‌چه که درباره‌اش صحبت می‌کنیم، تراژدی نابودی‌ست. سالمند و نابود شدن. این موضوعِ بسیار بسیار وحشتناکی درباری انسان‌هاست که قابل‌تأمل است. چیزی که آنها نمی‌توانند به آن فکر کنند. آنها به مذهب پناه می‌برند و هرکاری می‌کنند تا به آن فکر نکنند. تلاش می‌کنند این فکر را کلاً از خود دور کنند. اما گاهی نمی‌توانید به آن فکر نکنید.(Björkman, p. 105)

[۷۳] Lane

[۷۴] Stephanie

[۷۵] Dianne Wiest

[۷۶] September.

[۷۷] Shadows and Fog

[۷۸] Kleinman

[۷۹] Omstead

[۸۰] Kenneth Mars

[۸۱] Shadows and Fog (۱۹۹۲)

[۸۲] September.

[۸۳] “God, (A Play),” Without Feathers (Ballantine, 1975, p. 150).

[۸۴] Interiors

[۸۵] Renata

[۸۶] Woody Allen: A Life in Film. Allen gives a very similar account in Björkman’s book, p. 103.

Share Post
Latest comments
  • بسیار زیبا ، لذت بردیم ، ممنون از زحماتتون :)
    فوق العاده بود ،اگر امکانش هست مقاله ای مشابه این در مورد آلفرد هیچکاک هم بزارید ، جای آلفرد هیچکاک خالیه.

  • خیلی جالب بود
    فقط بنظر میرسه جای یک جمع بندی (ن لزوما نتیجه گیری) در پایان مقاله لازمه
    مقاله بنوعی بدون پایان رها میشه ک از لحاظ ادبی و فنی قشنگ نیست

    بازم ممنون از ترجمه های فوق العاده و سرمقاله های عالیتون

LEAVE A COMMENT